درون چشم من خونابه ی غم حلقه میبندد
و اسم تو بر لبانم باز می شود گل فریاد
کجایی تو ، کجایی تا کشی براین دو چشم بی قرار من
سرمه ی خواب
و بی تو زندگی سرد است
بی تو
زندگی از تبار گریه و درد است
بی نور وجود تو خاموش گشته حتی
خورشید عالم تاب
و از اندوه جانفرسای دوریت نجاتم ده
مرا در یاب
که من بی تو درون آتش و آبم
و بی دستان گرم تو
شبم اما،بی مهتاب
چرا باید تو را بینم تنها در رویا ، درون خواب؟
چرا دنیا سر یاری ندارد
با دل بی تاب؟
پگاه
امروز صبح چشمامو که باز کردم یه چیزی دیدم که شکه شدم،نگاه کردم دیدم کامپیوترم روشنه یه نفرم رو صندلی نشسته داره نگاهم میکنه.اول فکر کردم داداشمه اما خوب که نگاه کردم دیدم نه.....اونه. وای باورم نمی شد همینجوری که نگاهم میکرد و لبخند قشنگ همیشگیشم رو لبش بود بهم گفت سلام. صداشو که شنیدم مطمئن شدم خودشه با صدایی که از شدت هیجان میلرزید بهش گفتم سلام.مات و مبهوت بهش زل زده بودم.بهش گفتم خوبین؟ گفت مرسی بعدم با یه حالت خاصی طوری که از چشاش تعجب و سوال میبارید گفت تو خوبی؟ گفتم نه لبخند از لباش رفت و گفت چرا؟ تو اوج شکه شدن خندم گرفته بود تو دلم بهش گفتم آخه دیوونه من تو آسمونا دنبال توام حالا تو روبرومی میخوای عادی باشم؟ اما خب درست نبود بگم که. گفتم هیچی یه کم خواب آلودم.دوباره لبخند همیشگیش رو لباش نشست...یه نگاه به خودم کردم ...وای نه اصلا دوست نداشتم منو اینجوری ببینه با لباس خواب و موهای ژولیده و چشای پف کرده...هراسون و با اضطراب دنبال کش موم گشتم.افتاده بود پایین تخت به هر زحمتی بود موهامو بستم.دلم می خواست بپرم از خوشحالی دوست داشتم برم کنارش بشینم ولی پاهام سست شده بود....بهم گفت خیلی دوست داشتی منو ببینی؟ اومدم بگم من یه عمره آرزوی تو رو دارم که ساعتم زنگ زد دکمشو زدم اما خاموش نمی شد باطریشم در آوردم اما فایده ای نداشت اونم همینطوری بهم خیره شده بود و میخندید...از حرسم محکم کوبیدمش زمین که.....
یهو از خواب پریدم دیدم بازم صبح شده و ساعتم داره زنگ میزنه و باید برم کلاس....دلم می خواست فریاد بزنم...کاش تا ابد خواب مونده بودم واون کنارم بود...گریم گرفته بود اما بی فایده بود مثل همیشه رویاش بود که اومده بود سراغم...
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 22:10  توسط پگاه
|
اگه که همه بخوان چراغ عمر من بشه خاموش
حتی اگه اسم پگاه از ذهن همه بشه فراموش
اگه هر کسی بخواد چوب لای چرخم بذاره
حتی خدا تو زندگیم کلی پیچ و خم بذاره
اگه زندگیم مثل اشک چشام پایین بیاد
بباره از ابر سیاه،قطره قطره زمین بیاد
اگه لالایی شبهام حالا زوزه های گرگه
من که نا امید نمی شم،میگم باز خدا بزرگه
یه حس عجیب تازه دارم،حسی که میگه بهش میرسم.حسی که میگه خدا کمکم میکنه.حس هیچوقت دروغ نمیگه مثل نگاه...کلی فکر کردم دیدم مگه میشه؟مگه میشه خدا ببینه بندش داره پرپر میشه اما بهش کمک نکنه؟ نه خدا مهربون تر از اونیه که ما تصور میکنیم....راستی هرکس نوشته هامو می خونه واسم دعا کنه مخصوصا تو این ماه رمضون که میگن سفره رحمت خدا پهنه(همیشه پهنه اما حالا بیشتر).
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 10:17  توسط پگاه
|
روزگار بازم داری بد تا میکنیا... یه جا خوندم نوشته یود هیچوقت نگید خدایا من یه مشکل بزرگ دارم بگین مشکل! من یه خدای بزرگ دارم.باشه میگم اما تا کی؟ این چند ساله تنهایی بس نبوده خدا؟ خدا جونم که همیشه بهم کمک کردی و هیچوقت تنهام نذاشتی یه کاری کن رویاهام بشه واقعیت....
ببین بی تو شعر موندنم چه غمگینه
بی تو پای رفتنم هم پاورچینه
بی تو با هر بهونه ی خیلی کوچیک
اشک من توی دوتا چشام میشینه
ببین تو همیشه،هر جا پر گل و جوونه ای
تو قلب ترانه ای، قصه ی عاشقونه ای
بی تو حتی یه لحظه من تاب موندن ندارم
تو برای ادامه ی این زندگی بهوونه ای
وقتی احساس مرده دیگه؛تو همون شعر محالی
توی رویاهای شبهام بهترین خواب و خیالی
بی تو زندگی حرومه،کار من بی تو تمومه
بیتو زندگی یه طبله،خوش صدا اما تو خالی
نمی گم من خیلی خوبم،نمی گم من خیلی پاکم
اما یه عاشق خسته م دیر بیایی زیر خاکم
بی تو پر هراسه شبهام بی تو چه سیاه دنیام
اما باتو نمی ترسم،با تو شیر دل و بی باکم
پگاه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 2:56  توسط پگاه
|
آخ که دلم بد جوری گرفته.دلم می خواد دیگه نباشم.خستم، از همه چیز خسته و دلگیرم.امروز فهمیدم که ااااااااااا چقدر عوض شدم،چه دلنازک شدم. دوستام هم میگن پگاه خودتی؟ خودمم باورم نمی شد،منی که اگه دنیا سرم آوار می شد با آرامش باهاش کنار میومدم حالا حتی با خوندن یه شعر اشک تو چشام جمع میشه. میگن از خواص عشقه. ای خدا نمیشه بگم باهام قهری آخه هرچی ازت میخوام بهم میدی به جز اونی که میخوام.آخه خدا تا کی باید دعا کنم؟ من که میدونم میشنوی پس چرا؟ چرا کمک نمی کنی؟ میگن حکمته شاید ولی خدا حکمته که من ذره ذره آب بشم؟ خدا جونم اون جزئی از وجود منه اگه آخرش نرسیدنه خب تموم کن زندگیو....آخه وقتی اون حتی نمیدونه اینور دنیا یه پگاهی هست اما من دارم واسش پر پر میزنم حقه خدا؟ باشه به جهنم که من بپوسم تو تنهایی به جهنم....
به جهنم اگه اشکام شده جاری
به جهنم که شده عادت بی قراری
به جهنم اگه حتی من بمیرم
به جهنم که توی غصه اسیرم
به جهنم اگه قلبم تو رو میخواد
به جهنم اگه حتی سایتم نزدیکم نمیاد
به جهنم اگه دنیا بامن سر یاری نداره
من باشم یا که نباشم روزگار باز روزگاره
به جهنم اگه دیگه به لبم رسیده جونم
به جهنم که بی تو نمی خوام زنده بمونم
به جهنم اگه خستم،به حهنم که شکستم
به جهنم یکی کمتر فرقی هم داره عزیزم؟
حالا که بود و نبودم واسه تو فرقی نداره
به جهنم اگه شبهام تاریکه و بی ستاره
به جهنم که غروبا بی تو من دلم می گیره
به جهنم اگه پگاه بی نگاه تو میمیره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 1:20  توسط پگاه
|