تبليغاتX
هنوز...همیشه...هرگز؟

هنوز...همیشه...هرگز؟

آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه نا پیداست....

از توست

ببین ،درون دیده ام

همیشه نقش توست

همیشه میسوزم من در آتش و دود

ببین،جرقه ی آتشم

از آذرخش توست

و می توانی به روی دل پا گذاری به راحتی

به روی این دلی که

همیشه فرش توست

ببین که اشکهای بیدریغ و قرمزم چگونه می چکد

چگونه در دل شبها بی تاب می مانم

چه بی خواب است چشمانم

و بهترین و پاکترین بخش رویاهایم

همیشه بخش توست

پر از نور و شراره های عشق میشود دشت خیال من

و قلب تیره ام تمام نورش از

دو چشم پر درخش توست....

 (پگاه)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 20:59  توسط پگاه  | 

راز و نیاز

خداوندا مرا دیوانه کردی

مرا مست می میخانه کردی

و عشقت را به قلب من نشاندی

و از مهرت دلم مستانه کردی

تویی که خود گلی،قلب و دلم را

مثال درگه گلخانه کردی

درون آسمانم همچو خورشید

در اوج نور و گرمی خانه کردی

و باعشق الهی قصه ام را

تجلی گاه یک افسانه کردی

(پگاه)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 16:56  توسط پگاه  | 

نگو

 

 

ديوونه ي نگات شدم                            عاشق خنده هات شدم

شونه براي گريه هات                           من خاك زير پات شدم

تو اون فرشته ي خدا                             كه اومدي از قصه ها

اونكه از اولين نگاه                              عشقُ با من كرد آشنا

نرو نگو نميشه،بمون واسه هميشه            نرو نگو نميشه،بمون واسه هميشه 

نگو كه شايد بايد جدا شيم                      نگو نميشه من و تو ما شيم

نگو كه شايد قسمت همين بود                 كه با سكوت شب آشنا شيم

نگو شكستي عهدي كه بستي                  به اون خدايي كه مي پرستي

نگو كه تنها گل بهارم                          فقط تو بودي فقط تو هستي

نرو نگو نميشه،بمون واسه هميشه           نرو نگو نميشه،بمون واسه هميشه 

نگو كه شايد بايد جدا شيم                      نگو نميشه من و تو ما شيم

نگو كه شايد قسمت همين بود                 كه با سكوت شب آشنا شيم

نگو شكستي عهدي كه بستي                  به اون خدايي كه مي پرستي

نگو كه تنها گل بهارم                          فقط تو بودي فقط تو هستي

نرو نگو نميشه،بمون واسه هميشه          نرو نگو نميشه،بمون واسه هميشه 

"هومن" و کامران
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:41  توسط پگاه  | 

اعتیاد

لعنت به گرد سفید،لعنت به سم سیاه

نفرین به دستی که کرد برادرم را تباه

باز هم تنهایی و سر در گریبان

باز دیو افیون چنگ زد به دامان

گلبرگهای هستی!دود کرد و سوزاند

باز  ریشه اش را به دست خود خشکاند

لعنت به گرد سفید،لعنت به سم سیاه

نفرین به دستی که کرد برادرم را تباه

شکسته گشت پلها یکی یکی پشت سر

در اوج یک توهم....آینده شد در به در

آرام و بی صدا رفت مثل غروب خورشید

دور شد از لحظه ها، حس قشنگ امید

لعنت به گرد سفید،لعنت به سم سیاه

نفرین به دستی که کرد برادرم را تباه

گلبرگ زندگی اش شکست و مرد و پژمرد

وقتی که بی تفاوت دل به سیاهی سپرد

باز هم بلند است آه از نهاد مادر

باز اشک پنهان بر گونه های پدر

لعنت به گرد سفید،لعنت به سم سیاه

نفرین به دستی که کرد برادرم را تباه

(پگاه)

به امید روزی که ریشه مواد مخدر از زمین بر کنده بشه....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 20:23  توسط پگاه  | 

تو می تونی

تو می تونی منو از پا در آری

تو می تونی که اشکم در بیاری

فقط تویی که می تونی عزیزم

 منو عمری توی کما بذاری

تو می تونی که روحم رو بپاشی

تو می تونی دوسم نداشته باشی

آره تویی که می تونی عزیزم

بری لحظه ای یاد ما نباشی

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از دلم هواتو

آره خوب می دونی نمی تونی بگیری از من خاطراتو

تو می تونی نبینی خستگی مو

تو می تونی نفهمی بچگی مو

تو می تونی که نا دیده بگیری

تمام لحظه های زندگیمو

بی وفایی تو خونته می دونم

میتونی بگذری اینم می دونم

می دونم می تونی بشکنی ساده

دل و حرمت هرچی هست می دونم

ولی خوب می دونی نمی تونی بگیری از دلم هوات

آره خوب می دونی نمی تونی بگیری از من خاطراتو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 20:11  توسط پگاه  | 

مرگ پایان کبوتر نیست

حتما خیلیا جریان بمب گذاری اهواز رو شنیدن.من به نوبت خودم به

همه خانواده هایی که عزیزشون رو از دست دادن تسلیت میگم و

براشون از خدا صبر می طلبم..... برای زخمی شده ها هم دعا می کنم

که هر چه زودتر سلامتشونو بدست بیارن(شما هم دعا کنید

لطفا)......نفرین خدا بر بانیان این کار....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 16:30  توسط پگاه  | 

هرگز نمی دانی

اشکم پس از یک انتظار طولانی

جاری شد و چکید پنهانی

اما نرفت هنوز هم یادت از دل

همچون تبسمی در اوج پریشانی

و باز هم سراغم آمد خیال تو

هوای چشمانم گشت بارانی

من از تبار پاکی آب روان،

من از سپیدی برف زمستانی،

برای تو ساخته ام عشقی از جنس بلور

ولی فسوس که تو هرگز نمی دانی...

(پگاه)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 0:1  توسط پگاه  | 

وقتی تو تو خیالمی دلم می خواد دنیا خیالی باشه. دوست دارم دست رویا عطر تو رو تو لحظه های بودنم بپاشه.دلم می خواد کاری کنم که حس بودن تو همیشگی شه،رنگ خیال و خواب من به رنگ زندگی شه.درسته که حقیقت بودنتوهیچ کسی باور نداره،اما  از در و دیوار خونه حس حضورت می باره......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 15:31  توسط پگاه  | 

ماجرای دو گل سرخ

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود
جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود
يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت
يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت
 با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن
قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن
شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود
عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود
روزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت
گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار
فك نمي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ
بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ
 يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد
يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برد
اون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد
تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد
گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حرير
هر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير
هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود
چي ممي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفر نبود
قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياس
مال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياس
كه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن
بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن
يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيز
اون يكي برده شده واسه عيادت مريض
چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن
اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن
 روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره
اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره
بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره
توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره
اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهار
نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار
اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد
حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد
ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه
خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه
كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازياي تلخ روزگار

(مریم حیدر زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 15:24  توسط پگاه  |