تبليغاتX
هنوز...همیشه...هرگز؟

هنوز...همیشه...هرگز؟

آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه نا پیداست....

یه اتفاق جالب

امروز داشتم تو کتابای انبار دنبال یه کتابی می گشتم، گرچه پیدا نشد اما یه چیزی پیدا کردم که کلی خوشحال شدم....یه دفتر خاطرات مال سال 76....اونقدر ذوق کردم که حد نداشت(به قول دوستم کلی ذوق مرگ شدم).....نوشته های دوستام توش بود با اون دستخطای قشنگ(دستخط خودم که دیگه شاهکار بود)....آخی حالا هر کدوم یه طرفن....بعضیاشون ازدواج کردن....نازی چقدر دلم واسشون تنگ شده...چقدر دلم لک زده واسه بچگی و یکرنگی....خلاصه تو یه دنیای دیگه سیر میکردم که یه سوسک گنده جلوم سبز شد و یواش بهم چشمک زد....اومدم جیغ بکشم اما جلو دهن خودمو گرفتم چون مامانم خواب بود...دفترو با چند تا کتاب دیگه برداشتم و دویدم بیرون.....حیف اون کتابه اصلیو پیدا نکردم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:7  توسط پگاه  | 

هدف

نشستم لب پنجره و به آسمون خیره شدم....نمی دونم چقدر طول کشید اما یه مدتی خیره بودم به آسمون....خودکارم تو دستم بود و یه ورقه هم تو دستم داشتم....حتما باید می نوشتم؟! گیج بودم و نمی دونستم چی داره می شه فقط تصویر گنگ از خنده های اون جلو چشمام بود....دلم پر بود و منتظر یه تلنگر بودم تا بغضی که چند وقته راه گلومو بسته ببارم....نه روزگار باهام تا کرد نه مردمش....حتی نزدیکترینها ه نتونستن منو اونجور که هستم باور کنن و قبول داشته باشن....یه نگاه کردم به آینده ببینم اصلا چه هدفی دارم؟ خودمم باورم نمی شد اما هیچی پیدا نکردم....هیچ هدفی که منو بکشونه دنبال خودش....آخ خدا جونم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 1:53  توسط پگاه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 0:43  توسط پگاه  | 

دور

    من پا به پاي موکب خورشيد

    يک روز تا غروب سفر کردم

    دنيا چه کوچک است

    وين راه شرق و غرب، چه کوتاه!

    تنها دو روز راه ميان زمين و ماه

 

 

    اما، من و تو دور.

    آنگونه دورِ دور، که اعجاز عشق نيز

    ما را به يکدگر نرساند ز هيچ راه،

    آه!

 

 

    فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 0:35  توسط پگاه  | 

من با لهجه ی شیرین بارون تو شبای با تو بودن و به زبون احساس، زبونی که تو خوب می فهمی، داد زدم دوست دارم....نفهمیدی...نشنیدی...بلند تر داد زدم....بازم نشنیدی...اونقدر دوری که حتی اگه حنجره ی من هم پاره بشه فایده نداره...اگه فایده ای داشت دریغ نمی کردم....گاهی دلم می خواد دنیا رو تو مشتم بگیرم و اونقدر فشار بدم تا نابود بشه اما با فکر اینکه تو هم یه گوشه ی اون هستی....پشیمون می شم...تو که صدات آخر هر چی احساس قشنگه...تویی که برق نگات چشم هرچی خورشیده کور کرده...حیف....حیف که دلت با من نیست...
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 2:28  توسط پگاه  | 

دوسم نداری

ای که سایه ی نگاهت همیشه روی چشامه

یاد خنده ی شیرینت عطر ناب لحظه هامه

ای که دوست داشتن چشمات شده کار شب و روزم

عمریه که بی وجودت دارم آب میشم،می سوزم

این دل دیوونه بد جور دلتنگ طعم نگاته

اوج لذت من ای گل،زنگ خوشرنگ صداته

بازم این اشکای داغم روی گونه شده جاری

من واست می میرم ای وای تو منو دوسم نداری

(پگاه)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:28  توسط پگاه  |